از این شعر خیلی خوشم اومد ُ گفتم حتما شما هم خوشتون میاد
از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
"فاضل نظری"
با درود و سلام دوباره به همه شما عزیزان
امروز هم یکی دیگه از اشعار دوست خوب و هنرمندم " علی یعقوبیان" رو براتون گذاشتم،
که امیدوارم بخونید و بشنوید و نظر بدید.
دوستتون دارم
مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه باشین
لینک دانلود فایل صوتی
http://s5.picofile.com/file/8121138126/bi_to_boodan.mp3.html
عجب حال و هوایی شده
تا وقتی بودی
زمان ، مثل شهاب
ازآسمان عمرم می گذشت
باران سیل آسای محبت تو
روی شوره زار این تن می بارید
نگاه تو ، رنگین کمان می شد
تمام احساسم ، به تماشای رنگین کمان نگاهت
در درونم هیاهو میکرد
تبسمت ، زیباترین گل این حوالی بود
افسوس
حالا که نیستی
دنیا به خواب است
زمان ایستاده است
عمر هر ثانیه هم ، یکصد سال شده
عمر نوح هم داشته باشی
کفاف این دقیقه ها را نمی دهد
حالا
در این زمان
بی تو بودن
یک واژه ی ساده ی غمگین نیست
بازی حروف و کلمات هم نیست
معنایش ، برایم ، نیستی است
برای من ، مرگ است
بی تو بودن
وحشت از ذهنیست
که آرام نخواهد گرفت
من
از بی تو بودن ، می هراسم
می هراسم
از
بی تو بودن
این متن، از نوشته های زیبای دوست عزیزم "علی یعقوبیان" با نام مستعار "قریب" هستش ،
که بنده ،تمام تلاشمو کردم تا به بهترین نحو اجراش کنم.
میدونم که شما عزیزان هم از شنیدنش لذت میبرید.
نظراتتون هم که مثل همیشه بهم امید و توان پیشرفت میده...با سپاس از شما عزیزان
انتخاب موسیقی و تنظیم : فرزان بهنام - پرویز حسن زاده
لینک دانلود فایل صوتی
http://s5.picofile.com/file/8121037876/%DA%86%D8%B1%D8%AE_%D9%88_%D9%81%D9%84%DA%A9.mp3.html
بازی چرخ و فلک
لذتی دارد برای کودکان
می نشاند خنده بر لبهایشان
کودکان صف میکشند
تا سوار مرکب گردون شوند
صاحب این چرخ گردون یک به یک
کودکان را می نشاند روی مرکبهایشان
با لبی خندان به بالا می روند
با هیاهویی به پایین می رسند
آنکه بالا رفته می خندد ز شوق
و آنکه پایین مانده هم در انتظار
انتظار اوج این گردونه چرخ
بازی بیهوده ی چرخ و فلک
آنکه پایین مانده را بالا برد
وآنکه بالا رفته را آرد به زیر
ناتوان بر اوج آن دلبسته شد
هم که از دونش نباید خسته شد
هیچکس باقی نمی ماند به اوج
هیچکس باقی نمی ماند به زیر
این مرام چرخ گردون است و
بس
آدمی چون کودکی است
زندگی چون بازی چرخ و فلک
اندکی شادی و بعدش هم تمام
جای خود
باید به بعدی داد
و
رفت
و محمد رحمانی چه زیبا نوشته و باز هم بنده لیاقت یافتم تا این نوشته زیبا را به صدا تبدیل کنم.
و این هم لینک دانلود فایل صوتی این نوشته :
http://s5.picofile.com/file/8120930984/ham_havayi.mp3.html
محمد رحمانی
چه خوب روزگار
مرا وا داشت که دست
فقط
بر زانوان خود گذارم
و بلند شوم
بی آنکه نیاز به کمک دیگری داشته باشم
روی پای خود ایستادن
ابتدا سخت و دشوار بود
ولی
چه می شد کرد
تقدیر چنین می خواست
نمی خواهم بگویم
که انتخابم اشتباه نبود
بود
ولی نمی دانستم که تاوان آن اینقدر سنگین است
اعتراف می کنم
آنجا که باید دست رد به دل می زدم
و صدای عقل و منطق را می شنیدم
اینچنین نبودم
اعتراف می کنم که آشپز این غذا من بودم
غذایی که حالا فقط به درد سطل آشغال می خورَد
باید بگویم که
تنهای تنها
کوله بار زندگی را به دوش کشیدم
و بالا رفتم از این قله
عشق و علم و ایمان را
سرمایه خود ساختم
و چون شیر زنان
به جنگ روزگار رفتم
گفتم جنگ
به خدا سوگند
که من با زمانه کاری نداشتم
او سر ناسازگاری داشت
او مرا یکه و تنها می خواست
من درست
مثل کودکی
پاک و صاف و بی آلایش
فقط به عشق فکر می کردم
به ساختن دنیایی زیبا برای خود و دیگری
به روزهای روشن باهم بودن
به داشتن پشت و پناهی از جنس خود
و گمان می کردم
که آدمی
این زبان مشترک را خوب می فهمد
ولی حیف . . .
هم قطارم
بار بود
تا یار
و فقط به فکر خود و دلمشغولیهای خود بود
ای کاش کمی دلش را به من می داد
ای کاش به جای خرید آذوقه و لباس
کمی
همراه من بود
ای کاش برای من هم حقی قائل بود
ای کاش . . .
صبر کنید
سرگذشت تلخم را برایتان نگفتم
که بخواهم غمتان را ببینم
نه
هرگز
اینچنین نیست
می خواهم شما را
برای راهی که در پیش است
آماده سازم
می خواهم روحتان را به این کمبودها عادت دهم
می خواهم اصل همنوردی را به جا بیاورم
و الا
روز و روزگار
گوارایتان باد
فقط یادم باشد قبل از رفتن
خود این تکه فلز نامبارک را
در بیاورم
و حلوای تلخ خاطراتم را
بپزم
چراکه هیچوقت دوست نداشتم
سفره
برای مهمانان عزیزم
خالی باشد
هفته گذشته
شب ساعت ۲۳:۰۵ دقیقه
تو قطار کرج ،صحنه ای دیدم که همون لحظه دفتر یادداشتمو در آوردمو شروع به نوشتن کردم .
این متنی که لینک دانلودشو گذاشتم، فایل صوتی همون یادداشته ،با نام" مادران با عظمت"
میدونم که از نظر ادبی خیلی حائز اهمیت نیست ، ولی خودم حسشو دوست دارم.
امیدوارم شما هم ازش خوشتون بیاد.
نظر هم که فراموشتون نمیشه...
با سپاس از شما
لینک دانلود :
این نوشته،از کارهای زیبای دوست خوش ذوقم "محمد رحمانی" دوست داشتنیه ،
که افتخار دکلمه کردنشو به بنده داد.
امیدوارم شما هم از این کار خوشتون بیاد و حتما نظراتتونو هم برام بنویسید.
با سپاس
این هم لینک صوتی،با صدای بنده :
http://s5.picofile.com/file/8120910342/gostareye_sokoot.mp3.html
محمد رحمانی
بیا میزبانش نباشیم
بیا قبل از ورود بی رحمانه عشق به دنیایمان
در مقابلش بایستیم
و در برابرش تا آخرین نفس دوام بیاوریم
خدا را چه دیدی
شاید توانستیم یکروز
عاقلانه انتخاب و عاشقانه زندگی کنیم
آنوقت قول می دهم
هیچگاه برای هم
تکراری و عادت نشویم
شاید توانستیم
پا در میانی خِرد را
به فال نیک بگیریم
و برای یکبار هم که شده
از این دو نیروی متضاد
یکجا بهره بگیریم
و باور کنیم که هر دو
نعمتهای فوق العاده خداوندیست
درست است
که آبشان هرگز در یک جوی نمی رود
ولی دست کم بیا اندکی تلاش کنیم
راستش را بخواهی
من از آن لحظه ناگزیر می ترسم
از روزهای سهمگین جدایی
از آوار نفسگیر تنهایی
از گریه های مدام شبانه
از کلافگیها و پرسه زدنهای روزانه
از خنده های اجباری
از ترحمهای جانسوز این و آن
از . . .
شاید باور نشود اما
از همه چیز بدتر
از بله گفتنی دوباره آن هم به غیر از تو
می ترسم
بسیار می ترسم
چقدر سخت است
و تا چه حد جان فرسا
فقط خدای دل شکستگان می داند
اصلا بیا از همین امروز
با هم تمرین کنیم
می دانم دشوار است اما
چاره ای جز این نداریم
بیا به هم سلام بگوئیم
بی آنکه منتظر جوابی ز هم باشیم
بیا با هم بلند بلند بخندیم
بدون آنکه دل هم را به ربائیم
بیا دستان هم را بگیریم
بی آنکه حس تملکی به هم داشته باشیم
بیا بعضی از اوقات ، قدم زنیم باهم
بدون آنکه نظری به جسم هم داشته باشیم
بیا یکی مانند خویش را تغییر دهیم
بدون آنکه بخواهیم ، جهانی را متحول سازیم
« امین بهروزی » چقدر خوب و دلنشین
با بازیهای فوق العاده برخی بازیگرانش
پیشنهادی صمیمانه را به مخاطب می دهد
و از ایشان می خواهد
که به گونه ای دیگر به مسائل بنگرند
و متفاوت بیاندیشند
از او و گروهش برای این اجرای بسیار موفق سپاسگزارم
و به همه علاقمندان محترم تئاتر
دیدنش را توصیه می کنم
کفران (محمد کاظم کاظمی)
کیست برخیزد از این دشتِ معطّل در برف؟
میدَوَد خونِ کسی آن سویِ جنگل در برف
کیست برخیزد و این مویة مدفون از کیست؟
بوی کمبختی ما میدهد، این خون از کیست؟
کیست برخیزد و در جوش، چه میبینم؟ آه!
خونِ معصوم سیاووش، چه میبینم؟ آه!
دستِ امدادِ که بود اینسوی پَرچین واماند؟
این خدا کیست که در خوانِ نخستین واماند؟
برف، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت
این خدا کیست که در معرکة شیطان باخت؟
این خدا کیست که داغی به جبینش زدهاند؟
کودکان با فن اوّل به زمینش زدهاند
این که تب نامده تشویش اجل دارد، کیست؟
بعد یک عمر طبابت سرِ کَل دارد، کیست؟
کیست این حکم پذیرفته و محکم نشده
از جمادی و نما مُرده و آدم نشده
این خدا کیست که یخبستة دیروزان است؟
این خدا کیست؟ همان بندة دیروزان است
گفت; اینک منم آهنگ خدایی کرده
و به کارِ دو جهان کارگشایی کرده
برف، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت
باد با نحوِ دگر کوبید، کشتیبان باخت
آخر از حنجرة دیو، دَمی نو برخاست
نفسی تازه نکردیم، غمی نو برخاست
خوشهها بذر مصیبت به دروگر دادند
غوزهها پنبه ندادند که اخگر دادند
کوه، خرپشته شد و ریگ شد و ارزن شد
نیزه شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد
مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود
با گرانخوابی ما مهلت جانکندن شد
عجب این نیست که آتش به خموشی بکشد
عجب این است که آتش گُلِ پیراهن شد
آنچه تا دیروز، خونخواه سیاووشان بود،
دست ما بود که آویختة گردن شد
بنده را یک دو نفر یک دو نفس رو دادند
تکیه بر تختِ خدایی زد و... اهریمن شد
اینچنین بود که شب تازه نشد، خوابش برد
پشتِ دیوار خداوندی خود خوابش برد
اینچنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست
دستها پشت درختان معطّل یخ بست
حقّ ما بودهاست پوسیدن و پامال شدن
در زبانبازی آتشدهنان لال شدن
حقّ ما بودهاست داغی به جبین خوردنها
با همان ضربة اوّل به زمینخوردنها
ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم
نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم
و همانی که به اورنگ خدایی دل بست
رخنة بندِ گرانساخته را با گِل بست
کعبه را پشت خداوندی خود گُم کردیم
منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم
برف و یخبستگی برکه و شب سخت آمد
و به خاکسترِ جامانده تیمّم کردیم
پدران پارهزمینی پی معبد هشتند
ما شکمباختگان مزرع گندم کردیم
آنچه اینک جگر طایفه را میسوزد،
مُزدِ زهری است که در کاسة مردم کردیم
الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد
دیگران دام، ولی ما و شما دُم کردیم
درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مردهمان زندهنشد، کُشت مسیحا را نیز
نیمهشب خیل گراز آمد و شبپا را برد
این کَرَت نیل نه فرعون، که موسا را برد
عاقبت گاو طلا شیر بلا داد اینجا
خمرة زر، می تسلیم به ما داد اینجا
شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت
نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت
زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون
سوخت قُقْنوس و از آن تِکتِکک آمد بیرون
پهلوان دود شد و حلقة نقّالی ماند
رود از درّة دیگر رفت، پل خالی ماند
اینک از قامت ما دست درازی مانده
و از آن قلعه که دیدی، درِ بازی مانده
جگری نیست که داغی بنشیند بر آن
و کلوخی که کلاغی بنیشیند بر آن
حرفناگفته و لبدوخته ماییم، ای قوم!
آش ناخورده، دهن سوخته ماییم، ای قوم!
صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته
گاو ناکُشته و امّید کرامت بسته
پدران پارهزمینی پی معبد هشتند
پسران میوة ممنوعه در آن میکشتند
حقّ ما بودهاست داغی بهجبینخوردنها
با همان ضربة اوّل بهزمینخوردنها
حقّ ما بودهاست پوسیدن و پامال شدن
سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن
برف، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت
یک نفر آن سویِ تسلیم درختان جان باخت
دست ما ماند و چه دستی، که کم از هیزم نیست
و امیدی که به سنگ است و به این مردم، نیست
محرمان، «باید» شان سیلی «شاید» خورده
و عمل، قفلِ «اگر مرد بیاید...» خورده
عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند
شیرِ بییال و دُم و اشکم مولانایند
همه دلبستة دینار که دین آردشان
جنّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان
اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند
سر به یک ـ بیادبی میشود ـ آخور دارند
یخِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب
سامری از پی موسا برسد، نیست عجب
ترسم آن روز که از قلّه فرودآید مرد
سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا کرد
ترسم آن روز که مردانِ سرانجام آیند،
این جماعت همه با بقچة حمّام آیند
برف، چشمی به سفیدی زد و خونها یخ بست
قوم را شوقِ خدایی به درِ دوزخ بست
ای بسا دست که این گونه معطّل گشته
و بسا سکّه که خوابیده و ناچَل گشته
دیگر این خم نه بر ابروست، که بر پیکر ماست
دیگر این تیغ نه در پنجه، که زیر سر ماست
مردِ خود باش، قفاخورده تناور شدهاست
این دروغی است که لج کرده و باور شدهاست
اژدهایی است که آتشبهدهن میخیزد
سومناتی است که محمودشکن میخیزد
آه، ای «لا»ی برافروخته! «الاّ »یت کو؟
آی هارونِ نفسباخته! موسایت کو؟
کمری راست کن، آهنگِ رسایی طلبت
بینوا بندگکی باش، خدایی طلبت
مردِ خود باش که هنگامة استقبال است
سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است
سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است
مردِ خود باش که هنگامة استقبال است
و این هم فایل صوتی این شعر،با صدای بنده
امیدوارم خوشتون بیاد و حتما نظرتونو برام بنویسید،با سپاس
http://s5.picofile.com/file/8120906850/%DA%A9%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86.mp3.html